با سلام.به وبلاگ همه چی هست خوش آمدید.هم اکنون میتونید از امکانات شگفت انگیز این وبلاگ استفاده نمایید.
تو این وبلاگ هر چی که بخواین براتون میذاریم: نرم افزار کامپیوتر- نرم افزار موبایل- تم و بازی موبایل- عکس- آهنگ- فیلم-آموزش- ترفند-شعر-داستان-و...











کلمه عبور برای دانلود کلیه کلیه فایل ها hamechihast می باشد که میتوانید از رو همین کپی کنین یا خودتون بصورت حروف کوچک تایپ نمایید... برا توضیحات بیشتر و راهنمایی تصویری به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ضمنا هر چی که نیاز دارین تو قسمت نظرات بذارین تا براتون آماده کنم...

بقیه مطالب رو تو صفحات دیگه از دست ندین...
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
6 عمل نا پسند آقايون در روابطشان با خانمها
آن روزها که تازه با او آشنا شده بودید، همیشه صورتتان را خوب اصلاح می کردید، لبخندهای زیبا می زدید، و در حضورش همیشه ادب را حفظ می کردید. اما حالا که دیگر

روانشناسی - ازدواج و خانواده - 7 انتظار خانم ها در اولين ملاقات
اولین قرار همیشه خیلی مهم بوده است. یک خانم دوست دارد مردی که با او قرار دارد فقط در مورد آن شب فکر نکرده باشد، بلکه خود را برای...
بقیه در ادامه مطلب...

چرا دست زن رو میبوسی؟!

از مرد فرانسوی پرسیدند:
چرا دست زن رو میبوسی؟
پاسخ داد: چون زن محترم است و نیمه گمشده مرد را تکمیل میکند
مرد آلمانی به این سوال اینگونه پاسخ داد:
زن مقدس است چون میزاید و ادامه زندگی در اوست
و پاسخ مرد ایرانی:
بالاخره باید از یه جایی شروع کنم دیگه !!!
مزیتهای زن بودن خوندنش خالی از لطف نیست:

1-هیچ وقت مجبور نیستی به تعدادموهای سرت بری خواستگاری.کافیه فقط یه "بله" کوچولو بگی اونم با هزار...
2_به سادگی اب خوردن می تونی چند تا پسر رو...
بقیه در ادامه مطلب
آلبوم عطر نفسهات با صدای دوست داشتنی و دلنشین سعید پورسعید
شامل ترانه های:
عطر نفسهات
چشم به راه
چی بگم
قربون خوبی هات
غرور
نیاز
روز موعود
تردید (دانلود جدا گانه)
یه سوال
دانلود همه آلبوم (بصورت فایل زیپ)
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
ولی از انجا که اٿتخار کار را ٿقط برای خود می خواست تصمیم گرٿت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرٿته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود
همان طور که از کوه بالا می رٿت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط ٿقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرٿت.
همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون ٿکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه ٿریاد بزند
خدایا کمکم کن
ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرٿت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرٿته بود در حالی که او ٿقط یک متر از زمین ٿاصله داشت.


آمار
وبلاگ:
